+ سالروز تولدم...

سالها پیش در 22 بهمن ماه سال 1362 در یه روز زمستونی در بیمارستان 5 آذر گرگان زاده شدم و در یه روز زمستونی سرد زیر آسمون خدا از دنیا میرم...

زاده شدنی که به خواست من نبوده و پایانش هم به خواست من نیست.. اما اونچه که برای من می مونه تنها ‏مجال کوتاه بین این دو اتفاقه...

 اولش همه شکل همیم.. کوچولو.. کچل.. حتی صداهامون شبیه به همدیگه ست.. با اولین گریه بازی شروع میشه.. هی بزرگ میشیم.. بزرگ و بزرگتر.. اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم.. دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست.. حتی صداهامون..

گاهی با هم میخندیم گاهی به هم..!

اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده.. واسه بردن بازی روی نیمه دوم نمیشه خیلی حساب کرد... گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد..!

 یک سال دیگه گذشت... یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت.. یکی میگه یکسال بزرگتر شدم.. یکی میگه یکسال پیرتر شدم.. یکی میگه یکسال دیگه تجربه کسب کردم.. یکی میگه یکسال دیگه به مرگ نزدیکتر شدم.. یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه... منم یکسال بزرگتر شدم.. یکسالی که نمیدونم توش واقعا تونستم بزرگ بشم یا نه..! تونستم با مشکلات خودم کنار بیام..! تونستم همونی باشم که هستم..! بعضی از عیب هام رو برطرف کنم..! تونستم کسی رو نرنجونم..! تونستم دل کسی رو شاد کنم..! نمیدونم..... باید فکر کنم.... شاید اونجوری که میخواستم باشم نبودم...... ولی یکسال بزرگتر شدم... اونم خیلی سریع

بی‌اراده متولد می‌شیم.. بی‌اختیارزندگی می‌کنیم.. بدون اینکه بخوایم می‌میریم.. و نمی‌تونیم در تولد و مرگ دخالتی داشته باشیم، اما بیاییم اونطور که دوس داریم دیگران رو دوس داشته باشیم و کاری بکنیم تا وقتی که برای همیشه می‌ریم خاطرمون در یادها و خاطره ها موندگار بشه

نویسنده : حمید امینی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چــه خـوش غیـرتـم...

خورشید را در آغوش گرفته ای
پاهایت را به بوسه های دریا سپرده ای 
موهایت را به دستِ نسیم
چــــه خـــــــوش غیــــرتــــم مـــــــــــن

نویسنده : حمید امینی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آدما که عوض میشن از...!

آدمـــــ هـا کـه "عـوض" می شن
از سـلام و شـب بـخیـر گـفتـنشون
مـیشه ایـنو فـهمیـد..!
از بوسههاشون  
از حـرف هـا  و نـگاه هـا
از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه ... ...
بیـن ِ تــو و خـودشون می کـَـنـند
و تـوش رو پُــر از دلیـل مـی کُنـند

نویسنده : حمید امینی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سروی بودم...

سروی بودم
زیر سایه‌ام نشستند
خوردند و خفتند
بیدار شدند و
مرا بریدند
شمس لنگرودی

نویسنده : حمید امینی ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ کجایی ای دوست...

تقدیم به دختران ایران زمین
کجایی ای دوست.. کجایی ای همراز و همدرد من...
بیا تا برایت از غمهایم بگویم
بیا تا بگویم: دختر یعنی جامانده از حق
دختر یعنی جا مانده از سهم آزادی داشتن
دلگیرم.. سخت دلگیرم... از این زمانه ای که دست تازیانه اش را
بر سر و جانم می زند.
دلگیرم از روزگار.. روزگاری که آشنا را غریب تر از غریب گذشته کرده است
دلتنگم.. دلتنگ گذشته.. دلتنگ همان عصر جاهلیت
آری جاهلیت...
همان عصر جاهلیتی که لااقل حق نفس کشیدن را
از تو می ستاند نه هوا را.. نه نفس را
درد من از امروز است از همین امروز
که جان می کنی.. تا جان ندهی
که نفست در نمی آید.. تا نفس بکشی
درد من از خفقان است.. از سکوت.. از.... از هرچه دراین دنیاست..!
درد من اینست که سهمم را.. حقم را دادند به دیگری...!!!

زهره مسعودی

نویسنده : حمید امینی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دوور نشو...

دووورر نشو..!
خیالِ بووسه ندارند لب‌هام
فقط می‌خواهند شبِ چشم‌هات را کمی سووت بزنند..!

نویسنده : حمید امینی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آدم برفی زغالی

از فردا

دیگر

بوی آدم برفی زغالی می آید

چرا که

برفهایمان

رنگ باخته اند

نویسنده : حمید امینی ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ زندگی رویا نیست...

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمی گردی.؟؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد

نویسنده : حمید امینی ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد